تبليغاتX
نوازش های پُر خواهش


نوازش های پُر خواهش

مرا در همین وبلاگ ؛ خود خلاصه کن ...

 

گوش کن در پس کوچه اعتراض ها را با گلوله معامله میکنند

و من این تجارت را در سجاده سبزم راز و نیاز میکنم

گوش کن انگار مادری گریه میکند

انگار مادری فریاد میکشد

و من چه معصومانه در انزوای خویش مادر بودن را نوازش میکنم

گوش کن انگار کودکی در هیاهوی این شهر کوچک

 زاده شدنش را به آسمان نفرین میبرد

گوش کن آسمان این شهر باران را با منت به زمین میبارد

و من در ضعیفی خویش رویای قدرت می بینم

گوش کن شاعری را که در شب زدن و بردن

حیران واژه ای می گردد تا شعری به پایان ببرد

گوش کن...

گوش کن...

گوش کن...

این آخر قصه نیست

گوش کن خدا را که بی صدا اما رسا می آید

این صدای خداست !

که آرام آرام پرده های گوشت را نوازش کنان به درون تو هجوم میبرد

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:53 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

برام جالبه

گاهی اوقات در قرن گذاشتن و فرار کردن یکی می ایستد...

آن هم در دنیای مجازی

بیاید بخوانیم و دفنش کنیم همینجا !

بیل و کلنگش روزی خواهد رسید

***

می آیند و می روند

دور یا نزدیکش ٬ کم یا زیادش

در دنیای مجازی آنچنان هم زیاد مهم نیست

اما ای دل تو فقط میبینی

که مدعیان عشق برای اثبات خود دیوانه وار میجنگند ٬ نه برای اثبات عشق

دلخوشیشان شاید فتح یک دل باشد

در یک دست پرچم عشقُ

در دست دیگر شمشیر درد

من و دل تنهای هایمان را باور نداریم

چونکه هنوز هستند کسانی که با واژه هایشان ما را به بازی بگیرند

دلم برای غربت دلهایمان میسوزد

افسوس که بازی با دلها زیباترین بازی زمانه ی ماست

حسرت کدامین بازی کودکی ام را بکشم ؟

که عمو زنجیر باف تمام زنجیرهایش را به دستانمان بافت و پشت کوه انداختمان

و باباهم با هیچ صدای نیامد برای دلخوشی دستانمان ...

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:20 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

همجنس آفتاب باشی یا نباشی

من خلاصه ات میکنم در مهتاب

بازهم همان قصه ی قدیمی جاودانه

بازهم جدایی ها مینوازند بر ساز زمانه

بماند چه بیرحمانه ...

بماند چه ظالمانه ...

گفته بودم همجنس آفتاب باشی یا نباشی

من خلاصه ات میکنم در مهتاب

                ***

اینجا دلها ٬ دلهره از حکمت بالا دارند

دلشان پاک نه ٬ همت والا دارند

اینجا انسانیت زیر سوالی بد سخت وا داد

همتی کنید پاسخی برایش بیابیم

ثوابش میرسد به فقر باورهایمان

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:4 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

عجب دنیایی شده که شب برای فرار از ظلمت به روشنی ستاره ها هجوم میبرد

میگویند شب غارتگر شده !

گناهش گردن مهتاب

که دگر با هیچ شرایطی وام نمیدهد به این شب سیاه

***

ای پسر آفریننده ی هفت کوه و هفت رود و هفت آسمان

از ما مردگان چه انتظار داری ؟

ما برای اثبات خود هیچ نداریم از اینجا برو ...

وای بر تو دنیا که در بستر فقر و فلاکت تن به مادر بودن دادی

وای بر تو آسمان که در گهواره ی ننگ و بنگ لالایی خوان کودک دنیا شدی

برو پسر خدا...

برو ...

بگذار فریادهایم رنگ سکوت بگیرند

حالا که نمیروی اعترافم را باور باش

آری من فرزند رود و کودک آفتاب همین حوالی ام

که سالیان سال است لحضه ی زاده شدن سقط میشوم

اینهم اعتراف

حالا نشانی بهشت خدا کجاست ؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:57 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

مرا به این جسارت ببخش !

که من واژه را به تصویر میکشم و تو به بازی !

بزن قابیل

بزن که مرا از مرگ هراسی نیست

بزن که اینجا برای فقر دست ها مرحمی نیست

بزن که سجاده هامان پر ز گناهی است

بزن برادر که برادریمان هم دروغی است

بزن که مرا از مرگ هراسی نیست

بزن که اینجا برای فقر دست ها مرحمی نیست ...

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:51 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

خود را به دستان بی گناه تو میسپارم

توی که بی تو بودن ٬ دسته کمی از مُردن ندارد

ای دوست !

مرا به نیایش دستانت ببر

دستانی که خورشید را سوزاند و خود خاکستر نشد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:4 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

منی که در این شب ها هزاران بار خدا را باور میکنم

آیا میشود شبی او مرا باور کند ؟

سزای من انسان بودن است !

دَم از نا امیدی نیست ؛ صحبت از خستگی است

انسانیت زندانی دستان انسانهاست

آیا کسی به فکر آزاد کردنش نیست ؟

مگر ما را بجز نیت انسان بودن نیافریدن ؟

پس کجاست نیتشان ؟

پس کجاست رحمتشان ؟

کفر نمی گویم !

شب را طی میکنم ؛ صبح را نمیابم

خواب را میخوابم و باز در بیداری خواب را خواب می بینم

راستی قدرت رسیدن به خدا را در کدامین آیه قرآن میتوان یافت ؟

کجای خدا ؟ انسانیت مُرده

ریا و دو روی انسانیت را دزدیده

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:22 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

آینه ای در دستم           مینگرم بر چهره ی خسته ام

چین و چروک پیشانی      خبر میدهد از دردِِِ آشنای

از چه میگریزی و به کجا سفر میکنی ؟

من رهگذری نبودم که تو از من گذر کنی !

من میدانم که آخرین قربانیه دستان آلوده تو نخواهم بود

بعد از مرگ من هم روزگار همین است

آفتاب وحشیانه خود سوزی میکند

و شب همچنان سکوت میکند

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:33 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

اگر پرده از قصه هایمان برداریم ٬ غصه هایش را چه کنیم ؟

گیرم که زنجیرهایمان را گسستیم ٬ دلهایمان را چه کنیم ؟

دعا کنید سالم زاده شوم ٬ در سرزمینم ایران

آری اینجا سرزمین من است !

گاهی خنده ٬ گاهی گریه     سرزمین لاله های آفتاب ندیده

                    گهواره های ماتم کشیده

گاهی شادی ٬ گاهی خنده          به اندازه آغوش پرنده

                 گاهی بازنده ٬ گاهی برنده  

 اینجا شیطان هم می خندد       به آغوش های باز دردنده

 

دعا کنید سالم زاده شوم !

زاده که شدم آیا باورتان خواهم کرد ؟

نه !

من فرزند دیار تن به نوازش ظلمت داده ام که اگر تو  هم مرا نسوزانی

این ققنوس را هزاران شعله ٬ روزی میگیرد

فراوان گشنه میمیرد 

تا آن شاه پیر ٬ سیری میگیرد

چیزی بگو حرفی بزن !

اما فریاد نزن که در دلم پر از فریاد های به زنجیر کشیده است.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:54 توسط مرتضی غلام نژاد| |

 

سر به زیر افکنده ام که در ماتم دل نبودنت را زار زار بگریم ...

همتی کن ...

همتی کن که دوباره شوق شعر در من جشنی به پا کند ...

ای پر رمز ترین راز من ... کشف نکردم رمز عبورت را ...

آنقدر دورم ز تو که نمی دانم در کدامین واژه باید تو را یافت ...

و آنقدر با خود غریبه شده ام که نمی دانم در کدامین شب هجرانت خود را فنای سرودنت کردم ؟

چه دردیست باور کردن دلی که ندانی در پی چه آمد و از برای چه رفت ؟؟

یادت هست چه روزهای را در وسعت دلتنگیمان گم کردیم ؟؟؟؟؟؟

یادت هست چه شبهای را در جستجوی دلهایمان تا سحر درد دل کردیم ؟؟؟؟؟

افسوس که از آن همه شوق...

از آن همه راز...

فقط یک کلمه باقی ماند ...       دلتنگی !!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:14 توسط مرتضی غلام نژاد| |


Design By : Night Skin